من آن کودک سپید موی مور به چنگم. خانه ما همسایه بیابان است. درامتداد نگاهم به دشت پرده ای نیست و طبیعت را لخت وعریان لمس می کنم. گاه در آواز تفنگ. گاه در بوی باروت. گاه در غمزه میش. گاه در شگفت بیداری آفتاب. گاه در غرور کوه. شکار خشنودم می کند. لمس دست نه یافتنی ها کودکم را سر ذوق می آورد.
یاد داشته هایی از بارانی مرد سخن، سهراب.
شكار انعكاس صداي طبيعت است.گاه در غرش تفنگ ، گاه در بوي باروت و گاه در صداي صفير گلوله.شكارچي (واقعي) با تمام وجود طبيعت را لمس و احساس مي كند.و برايش دل مي سوزاند...شايد تعجب كنيد!!!
هستند شكارچياني كه با وجود همراه داشتن تفنگ ، به احدي جاندار شليك نمي كنند. وصرفا به لمس طبيعت و هدف زني اكتفا مي كنند. و البته شكار ورزشي.
حذف يك حيوان براي شكارچي آنگاه صورت مي گيرد، كه بداند چرخه را بر هم نخواهد زد.
شكارچي كهنه كار به مصاف حريف كهنه كار مي رود. شكار ساده و درمانده و كم سن وسال ، او را اغنا نمي كند.
غمي كه شكارچي بر سر لاشه شكار ماده يا شكار جواني مي خورد ، برابر با غم تمام عالم است.
****
هرگز شکار خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم، به صحرا می کشید. و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان، دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز، طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم، گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن، مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت... سهراب سپهری
***
تو با دشمن نفس هم خانه اي چه در بند پيكار بيگانه اي
اگر پاي در دامن آري چو كوه سرت زآسمان بگذرد از شكوه
صد انداختي تير و هر صد خطاست اگر هوشمندي يك انداز و راست