شكارچي واقعي

ای بُت بی رحم، شکار افگنم /  رشته بیانداز تو در گردنم
تیر بیانداز که من در هوا /  گیرم و در سینه کنم جابجا
تیر تو را در دل و جان جا دهم / تا تسلی دل شیدا کنم
چشم فتانت که فسون میکند/ این دلکم غرقه ی خون میکند
آن لب لعلت که ز میخانه ها/میگه به گوشم دوصد افسانه ها
جان منی پیش رقیبان مرو / یکه و تنها به گلستان مرو
پیش من آ تا که فدایت شوم/کشته ی یک لحظه نگاهت شوم


شكار انعكاس صداي طبيعت است.گاه در غرش تفنگ ، گاه در بوي باروت و گاه در صداي صفير گلوله.شكارچي (واقعي) با تمام وجود طبيعت را لمس و احساس مي كند.و برايش دل مي سوزاند...شايد تعجب كنيد!!!

هستند شكارچياني كه با وجود همراه داشتن تفنگ ، به احدي جاندار شليك نمي كنند. وصرفا به لمس طبيعت و هدف زني اكتفا مي كنند. و البته شكار ورزشي.

حذف يك حيوان براي شكارچي آنگاه صورت مي گيرد، كه بداند چرخه را بر هم نخواهد زد.

شكارچي كهنه كار به مصاف حريف كهنه كار مي رود. شكار ساده و درمانده و كم سن وسال ، او را اغنا نمي كند.

غمي كه شكارچي بر سر لاشه شكار ماده يا شكار جواني مي خورد ، برابر با غم تمام عالم است.

با احترام... رضا شكاري

خاطره كوچك

هرگز شکار خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم، به صحرا می کشید. و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان، دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز، طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم، گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن، مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت... سهراب سپهری

 

چند سال پيش بجهت شكار مرغابي و اردك...عازم منطقه اي شديم... مسير رودخانه در جايي ساكن مي شد و با توجه به وجود درختچه ها مكان مناسبي براي كمين ، بنظر مي رسيد.

ساعتي در آنجا به كمين نشستم ...در حالي كه تفنگ بر روي پاهايم بود...در حال صرف نوشيدني بودم....بيكباره صدايي شبيه رد شدن گلوله شنيدم... نا خودآگاه عكس العمل نشان دادم...2 پرنده به دنبال هم از جلوي من به فاصله نزديك ..به سرعتي خيره كننده گذشتند.... باور بفرماييد سرعتشان آنقدر زياد بود كه ضمير ناخودآگاه من هم كم آورد!!
بيكباره پرنده جلويي خود را با همان سرعت و شدت به آب كوباند.... خوب كه دقت كردم ديدم يك پرنده شكاري در تعقيب يك اردك است و اردك از ترس جان خود را با آن سرعت به سطح آب كوبانده..... قوش كه اين صحنه را ديد..مقداري ارتفاع گرفت و دوباره برگشت... اينبار بمحض اينكه مرا ديد...منصرف شد و به سوي ديگر تغيير جهت داد و دور شد...

اما اردك بيچاره ...گيج و آشفته به من نگاه مي كرد...انگار خشكش زده بود و ناي عكس العمل نداشت...شايد يك دقيقه اي به همديگر نگاه مي كرديم...از طرفي از قوش مي ترسيد و از طرف ديگر نمي دانست با من چكار كند... دراين مدت بنده هيچ عكس العملي نشان ندادم...اردك مقداري بر خود مسلط شد و با صداي "كواك كواك" بلند شد ورفت...
حتي فكر نشانه روي وشليك هم به سرم نزد... و حقيقتا لذت بردم.

با احترام