خاطره الاغ باهوش!!

زدانش نخستين به يزدان گراي / كه او هست و باشد هميشه بجاي


درود

جناب حسن آبادي نازنين انگار جور ما را مي كشند. و كار ما ديگر از شرمندگي گذشته!

خاطره اي ارسال نمودند كه تقديم مي كنيم. براي ايشان آرزوي سلامتي و طول عمر داريم.


اگه گفتين اين چيه ؟؟؟

خوب البته كه خره !!!

يعني كسي تو خر بودنش اصلا شك نداره ... ولي منظورم چيز ديگه اي بود ...

منظورم اين بود كه داره چيكار مي كنه ؟؟؟

علف مي خوره ؟؟؟

آره خوب علفم مي خوره ... ولي نه اون طور كه شما فك مي كنيد ...

چي ؟؟؟ سركاريه ؟؟؟

نه بابا سركاري نيست ... اين خره يكي از خاطرات شيرين وخنده دار يه سفر شكار منه ...

اصلا بذارين خاطره شو براتون تعريف كنم ...

همون سال اولي بود كه سلاحو تحويل گرفته بودم ... هنوز چيز زيادي از شكار و بخصوص هوازني نمي دونستم ... يعني نه اينكه ندونم يه چيزايي در موردش خونده بودم و يه چندتا فيلمي هم ديده بودم ولي خودم هنوز خيلي تمرين هوازني نداشتم ... فقط چندتا كبوتر و چند تا باقرقره هوازني كرده بودم ، كه فك كنم بيشتر تصادفي و اتفاقي بود ... شنيده بودم شكار كبك اونم به صورت هوازني خيلي سخت و البته لذت بخشه ، ولي راستشو بخواين هنوز يه كبك هم نزده بودم ... با اخوي تصميم گرفتيم براي اولين بار بريم شكار كبك ... يه جايي رو اخوي بهم آدرس داد كه سال گذشته رفته بود براي تفريح و ميگفت كه اونجا زياد كبك ديده ... صبح خيلي زود راهي شديم و هنوز هوا درست و حسابي روشن نشده بود كه رسيديم به منطقه ... ماشينو يه جاي مناسب پارك كرديم و وسايلو ريختيم تو كوله و راه افتاديم ... حدود  600 - 700  متر از ماشين به سمت كوه مقابل جلوتر نرفته بوديم كه زير درختاي نزديك يه چشمه تعداد زيادي كبك ديديم ... چون هيچي از شكار كبك نمي دنستيم ، در كمال ناشي گري سعي كرديم كه بهشون نزديك بشيم و شكارشون كنيم... يادمه مسافت زيادي رو دولا دولا رفته بودم  و كمرم حسابي درد گرفته بود ... وقتي فك كردم ديگه نزديك كبكا رسيدم ، سرمو آوردم بالا كه موقعيتو  ارزيابي كنم ، ديدم يه دونه كبكم نيست ... هرچي اين طرف و اون طرفو نگاه كردم چيزي نمي ديدم ... فك كردم زمانيكه من داشتم دولا دولا مي رفتم كبكا منو ديدن و دويدن به سمت كوه ... تا كمرمو راست كردم و كاملا بلند شدم يهو كبكا هم پريدن ... همون نزديك چشمه لابلاي درختا بودن كه من نديده بودمشون ... از هر طرف كبك بود كه با صداي زياد بلند مي شد و من گيج گيچ شده بودم ... همين طور كبكا مي پريدن و من كاملا مبهوت قفط نگاهشون مي كردم ... حتي نتونستم تفنگمو درست و حسابي به سمت يكي شون نشونه برم ...

خوب ديگه انتظار زيادي هم از خودم نداشتم ... تا حالا يه كبك هم از نزديك نديده بودم ... چه برسه به شكار كردنش ...

از قديم هم كه گفتن : بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي ...

و من هنوز توي شكار و بخصوص شكار كبك خيلي خام بودم ...

كمي حالم گرفته شد ... ولي خيالي نبود ... چيزي كه زياد بود ، وقت ... و البته كبك فراوون تو منطقه ...

خيلي زود تو همون روز به ديدن كبك تو طبيعت و نحوه بلند شدن و پريدنشون عادت كردم و تونستم تا بعداز ظهر اين چندتا كبكو شكار كنم ...

.........................

آقا گير ندين !!!

 گفتم كه هنوز چيز زيادي از شكار نمي دونستم ...

خوب طبيعتا تعداد هم برام مهم نبود ... اون روزاي اول هرچي گيرم ميومد ، ميزدم ديگه ... شايد هرچي بيشتر ، بهتر !!!

اصلا راستشو بخواين نمي دونستم پروانه شكار چيه و تعداد مجاز شكار چندتاس !!!

ضعف آموزش كه ميگم همينه ديگه !!! خودمم اول كلي مشكل داشتم !!!

بهر حال روز خيلي خوبي رو سپري كرده بوديم ... شكار كبك براي اولين بار ، اونم چند تايي رو به صورت هوازني ... خلاصه خيلي بهمون خوش گذشته بود ...

تو راه برگشت ، همين طور كه داشتيم با ماشين مي اومديم ، يهو چشمم افتاد به همين خره كه عكسشو گذاشتم ... اولش متوجه چيز خاصي نشدم ... ظواهر امر اين طور نشون مي داد كه خري رو با بار يونجه در حال خوردن علف داريم تماشا مي كنيم ... من پشت فرمون بودم و اخوي اونطرف نشسته بود ... سرعتمون پايين بود و داشتيم از ديدن مناظر طبيعت لذت مي برديم ... اومديم از خره كه كنار جاده واستاده بود رد بشيم كه يهو من زدم روي ترمز و دنده عقب گرفتم ... اخوي گفت ، چي شده ... گفتم : خره رو ديدي ؟؟؟‌  گفت آره مگه چيه ؟؟؟  گفتم برو تو نخش ...

دوتايي زل زديم به خره ... (‌ نمي دونم زل با كدوم ((‌ ز ))‌ بود همين طور الكي نوشتم ... ببخشين ديگه ... )

يه كم كه نگاهش كرديم ، دوتايي مون زديم زير خنده ... حالا نخند ... كي بخند ...

حتما مي پرسين به چي مي خنديديم ؟؟؟‌ همون طور كه گفتم يه بار يونجه رو پشت خره بود ... اما نكته خنده دارش اين بود كه خره هي سرشو بر مي گردوند سمت عقب و يه گاز گنده از يونجه هاي روي بارش مي گرفت و شروع مي كرد به خوردن ... وقتي تموم مي شد ، دوباره يه گاز ديگه ...


ما همين طور وسط جاده واستاده بوديم و به خره نگاه مي كرديم و مي خنديديم و اون بي توجه به ما كار خودشو مي كرد ...

نمي دونم واقعا خيلي گشنه اش بود يا ميخواست بارشو سبك كنه كه با اين اشتها يونجه ها رو ميخورد ...

داشتم فك مي كردم تاوقتي صاحبش بياد ، ديگه چيز زيادي از بار خره نمي مونه ...

اين صحنه اينقدر برامون جالب و خنده دار بود كه به اخوي گفتم چندتا عكس ازش بندازه ...

حالا از اون روز به بعد هر وقت گذرم به اون منطقه ميفته ، به همون نقطه كه مي رسم ، ياد اين خاطره ام مي افتم و ميزنم زير خنده ... يا اگه كسي همراهم باشه كه خاطره اون روز رو بهش نگفته باشم ، حتما براش تعريف مي كنم ...

يه چيز ديگه كه از اون روز خيلي ذهن منو به خودش مشغول كرده ، اينه كه چرا هر وقت ميخوان اوج حماقت كسي رو مثال بزنن ، به خر تشبيهش مي كنن ؟؟؟!!!

والا اين خري كه ما ديديم خيلي هم زرنگ بود ، شايد زرنگ تر از اون روباهه كه پنير كلاغه رو دو در كرد ... يادتونه كه ؟؟؟ كلاس سوم ابتدايي رو ميگم ...

برقرار باشيد انشاءالله ...

ياحق ...


...........................................................................................................

نكات تكميلي از جناب كوشان مهران عزيز


 واژه خر در گویش پهلوی جز درازگوش به معنی قوی و بزرگ بوده مانند خرچنگ(دارای چنگ بزرگ)، خرپشته، خروار(بار یک خر) و خرپا.

واژه الاغ  در واقع اولاغ مغولی به معنی اسب پیک بوده که به احتمال زیاد اسبان تاتو مانند و کوتاه مغولی بوده اند.

می گویند اسب جانور نجیبی است و هر را به خریت مثال می زنند.

ولی همین اسب نجیب با کشیدن لگام و زدن مهمیز نوک تیز باید به آب و آتش زده و در نبردها باید رودرروی خطر شود و اصولا گوشت دم توپ خوبی است ولی خر چموش و لگدزن هیچگاه آب گل آلود نمی آشامد و به این آسانی ها و با این همه تعارف های شاه عبدالعظیمی خر! نشده و جان نازنین را به مهلکه نمی افکند.

حال انصاف دهید، خر واقعی کیست؟ اسب نجیب و یا خر لگد زن؟؟!!

چطور صاحب اسلحه شدم.


زعقل انديشه ها زايد كه مردم را بفرسايد / گرت آسودگي بايد ، برو عاشق شو اي عاقل

در اين معني سخن بايد،كه جز سعدي نيارايد / كه هرچ از جان برون آيد،نشيند لاجرم بر دل


سلام

همانطور كه پيشتر عرض شد ، جناب حسن آبادي از دوستان نازنين كه محبت ويژه اي به اين وب دارند، قبول زحمت نموده و چند خطي براي ما ارسال كردند. قلم ساده و طبع بي شيله پيله از خصوصيات بارز ايشان است كه بسيار مايه خوشوقتي است.نگارش ايشان را بدون كم و كاست قرار مي دهم.


تصميم گرفتم بعضي از خاطراتم رو بازنويسي كنم و بزارم براي استفاده دوستاني كه ميخوان تازه به جرگه شكارچيان بپيوندن

چطور صاحب سلاح شكاري شدم ؟

زمستون سال 89 بود كه پس از مدتها چشم انتظاري ، بلاخره روزي رو كه منتظرش بودم از راه رسيد . از بچگي هميشه آرزوي داشتن يك سلاح شكاري كه مال خود خودم باشه رو  داشتم . توي پرانتز عرض كنم كه از حدود سال سوم راهنمايي ، بعد از كلي مكافات و يك تابستون كامل بيگاري كردن ، بلاخره موفق شده بودم پدر رو راضي كنم كه يه تفنگ بادي برام بخره . البته من نمونه اسپانيايي شو كه توي اون زمان ( نوريكا ) توي بورس بود ميخواستم اما پدر ، بخاطر اينكه پول كمتري بده ، برام يه چيني 4/5 خريد كه با همون هم انگار دنيا رو بهم داده باشن ... قبل از اونم با تير كمون كشي به اوج تبحر در تيراندازي رسيده بودم و شايد باورتون نشه ولي كمتر چيزي بود كه بهش نشونه برم و با سنگ اول هدفو نزنم . با تفنگ باديه هم كه نگو ، شده بودم يه پا شكارچي براي خودم ..

اما هيچ وقت اقناع نمي شدم . فقط تفنگ شكاري ميخواستم و بس . اونم يه چيز بدرد بخور ...

( من عاشق دولول سوار تك ماشه هستم . نمي دونم چرا ولي هر وقت اين نوع تفنگ رو مي ديدم قند توي دلم آب ميشد و مثل بچه اي كه توي هواي گرم به يه بستني خنك نگاه ميكنه ، بهش ( تفنگه رو ميگم ) نگاه مي كردم .

درد سرتون ندم خيلي براي داشتن چنين سلاحي روز شماري كرده بودم و مثل اينكه شرايط داشت يواش يواش جور ميشد . بهم خبر دادن كه سلاحي كه دنبالش بودي داره ميرسه و اگه اونو ميخواي بايد تا فردا دوميليون و هفتصد هزار تومن بريزي به فلان حساب ... ( اون زمان قيمت دولول سوار آكار دولتي همين حدودا بود ) و اگه تا فردا پول رو واريز نكني سلاح رو ميديم به كس ديگه اي ...

شايد اين تنها روزي بود كه دوست داشتم فرداش كمي ديرتر برسه ... آخه از شما چه پنهون جيبم مثل دل شما صاف صاف بود . تمام پولهامو براي تعميرات خونه هزينه كرده بودم و هيچ پس اندازي نداشتم . از طرفي روي قرض گرفتن از كسي براي خريد تفنگ رو هم نداشتم . با خودم مي گفتم اگه به كسي بگم قرض بدين ميخوام تفنگ بخرم ، كلي بهم ميخندن . تازه مجبور شده بودم براي تعميرات منزل مقداري هم قرض بگيرم كه اين قضيه رو نا جور تر هم ميكرد .

توي نصف روز داشت همه آرزوهام نقش بر آب ميشد . معلوم نبود ديگه تا كي بايد منتظر بشم تا سهميه دولتي گيرم بياد . اصلا هم معلوم نبود كه مرحله بعدي اون سلاحي كه من ميخوام ، واگذار بشه يا نه ...

قيمت سلاح توي بازار آزاد هم كه خودتون بهتر ميدونيد ، حدود 3 برابر دولتيه و با اون شرايطي كه داشتم خريدش برام ميشد يه روياي دست نيافتني  ... شرايط خيلي بدي بود ... كلافه شده بودم ...

هنوز داشتم با خودم و وضعيتي كه توش گير افتاده بودم كلنجار مي رفتم كه رسيدم خونه ... خانمم پرسيد چي شده كه اينجور گرفته اي ؟

اولش چيزي نگفتم ولي اون فكر كرد كه بيرون دعوام شده . منم مجبور شدم قضيه رو براش بگم ... از قبل ميدونست اين موضوع چقدر برام اهميت داره و چقدر عاشق سلاح هستم و براش انتظار كشيدم ... هرچقدر زمان ميگذشت و به آخر روز نزديك مي شدم نا اميدي منم بيشتر ميشد ... يعني نا اميد شده بودم ولي قبول كردن اينكه به همين راحتي دارم موقعيت به اين خوبي رو از دست ميدم برام سخت بود .

بعداز ظهر همون روز توي خونه بودم و هنوز داشتم به شانس و اقبال نداشته ام فكر مي كردم كه زنگ در خونه رو زدن ... رفتم در رو باز كردم ، ديدم باجناق بزرگمه كه اتفاقا رابطه خيلي خوبي باهم داريم . اومد تو و بعد از نشستن و احوالپرسي يه پاكت گذاشت جلوم و گفت خدمت شما . اينم سه ميليون تومن پول . برو سلاح رو بگير تا از دستت نرفته ... تعجب كردم ... من اصلا از اين قضيه به كسي چيزي نگفته بودم و غير از خانمم كسي از موضوع باخبر نبود ...

ولي خودتون كه خانمها رو بهتر مي شناسين !!! ( باعرض معذرت از خانمهايي كه اينو ميخونن ) چون دلشون خيلي كوچيكه ، چيزي توش نمي مونه !!!

بله ، موضوع رو ايشون به خواهرش گفته بود و  خواهر خانمم هم به با جناقم ... اون بنده خدا هم بلافاصله سه ميليون از حسابش كشيده بود بيرون و آورده بود براي من ...

باورم نمي شد ، توي اون لحظه باجناقم رو فداكارتر از پطروس كه انگشتش رو كرد تو سوراخ سد كه سد خراب نشه و ملت رو آب ببره و حتي فداكار تر از ريز علي خواجوي ( دهقان فداركار ) كه توي زمستون لباساشو كرد سر چوب و آتيش داد تا راننده قطار متوجه بشه و قطار با سنگهاي روي ريل تصادف نكنه ، مي ديدم ...

بعد از كمي تعارف كه : نه لازم ندارم و خيلي واجب نيست و اين حرفها ، كه خدا خدا مي كردم تعارفاتم نگيره
( چون تعارف اومد ، نيومد داره ) پول رو گرفتم ... شب از خوشحالي خوابم نمي برد چون بعد از اين همه استرس شرايط بلاخره جور شده بود ...

فردا صبحش هنوز كارمنداي بانك كركره ها رو نكشيده بودن بالا كه خزيدم توي بانك و هنوز صندوقدار درست وحسابي روي صندليش جابجا نشده بود ، پول رو ريختم به حسابي كه شمارشو بهم داده بودن . بعدشم چندتا كپي از فيش و جور كردن ساير مدارك مورد نياز و تحويل به جايي كه سلاح رو ثبت نام كرده بودم ...

اين بار انگار شانس خيلي باهام يار بود و در كمتر از 10 روز سلاح رو كه همه كارهاش انجام شده بود با جواز نگهداري موقت در منزل تحويل گرفتم . نمي دونيد چه روزي بود برام ... بعد از چند سال هر وقت ياد اون لحظه مي افتم ، مثل بچه ها ذوق مي كنم ...

خلاصه اينجوري بود كه منم به اين آرزوم رسيدم و صاحب سلاح شكاري شدم ....

اميدوارم شما هم كه اين خاطره رو خوندين به آرزوهاي زيباتون برسين ...

سعي مي كنم در آينده نزديك تعدادي از خاطرات شكارم رو هم براتون بنويسم ...

در پايان عكس روزي كه سلاح رو تحويل گرفتم و اون خاطره زيبا برام شكل گرفت ، براتون ميذارم ...

برقرار باشيد انشاءالله ... ياحق ...



جناب حسن آبادي ، آقا از قديم گفتند "باجناق فاميل نميشه "  بايستي بازنگري شود انگار اين مثل صحت ندارد!

سلامت باشيد


يك قدم تا واژگوني !


همچو گل سرخ برو دست دست / همچو مئيي خلق زتو مست مست

بازوي تو قوص خدا يافت يافت / تير تو از چرخ برون جست جست

غيرت تو گفت برو راه نيست / رحمت تو گفت بيا هست هست

لطف تو درياست منم ماهيش / غيرت تو مرا ساخت شصت شصت

وهم تو طالب مجروح هاست / نيست غم ار شست توام خست خست

اي كه تو نزديك تر از دم به من / دم نزنم پيش تو جز پست پست

                                                                     مولانا



بازگويي خاطرات تلخ و شيرين مقوله شكار و طبيعت گردي از آن جهت خالي از لطف نيست كه از قديم گفته اند : گذشته چراغ راه آينده است.

مي توان با بكارگيري تجربيات گذشته ، خطرات كمتري در سفرهاي آتي بجان خريد و با معقوليت با قضايا برخورد كرد.

انگار همه چيز دست بدست هم داده ، تا ما هم جسارت كرده و به دنياي خاطره نويسي سرخود و بي تعارف وارد شويم! البت فرق حقير با ديگر دوستان در ناپختگي كلام و كم سوادي است كه ياران به بزرگواري خود ببخشايند.سعي بنده بر اين است از جنبه ديگري به قضايا بپردازم.

همين جا لازم مي دانم از اساتيد اين فن الالخصوص ، استاد مهران وبلاگ www.birgandjaeger.blogspot.com  و جناب فراهاني http://www.chekab.blogfa.com/  و ديگر عزيزان كه عدم ذكر نامشان حمل بر بي ادبي نيست ، رخصت طلبم و كسب اجازه كنم.


مع اوصف مي خواهم شما را به حال و هواي يك روز سرد و سوزناك برفي ببرم . در زمستان سال 78 با هوايي نيمه ابري كه  بارش نم نم برف گاه باد سوزناكي هم به ارمغان مي آورد.

راس ساعت 5 صبح با خودروي چيپ صحرا سفيد رنگ و 4 سرنشين بسمت شكارگاهي كه براي رفتنش  لااقل 2 ساعت و نيم  گز كردن نياز بود، راهي بوديم.

پدرم كه راننده بود... و بهمراه عمويم جلو نشسته بود ... بنده و پسر عموي گل هم كه عقب بوديم و در حال گوش دادن آواز محلي كه  پدر به گرمي مي خواند و ما هم همراهي مي كرديم...

(لرزم لرزانه ، جانم لرزانه ، امشو عروسي بالا برزانه...)



ادامه نوشته

مار پرنده و گرگ لنگ


بنام خالق زيبائيها

خوب بياد دارم... به تازگي هوازني آموخته بودم... وكلي شوق و شور ، تا صبح نخوابيدن ها و لحظه شماري... عزيزان شكارچي معناي سخن حقير را به خوبي مي دانند...

در يكي از اين روزها كه البت شور نوجواني هم در سر و كنجكاوي هم حسابي گل كرده بود... از صبح تصميم گرفتم از گروه جدا شوم و بحساب خودم مستقل شوم! آنروز بجهت شكار كبك به منطقه سربند (حد فاصل روستاي توان دشت و جلگه خلج ... مرز لرستان و مركزي) رفتيم. اوايل پاييز بود و هنوز هوا خوب سرد نشده بود... از قضا آن روز آفتابي و گرم بود ... و پس از سردي دم صبح ... لباسها را سبك كرديم.


ادامه نوشته

خاطره كوچك

هرگز شکار خشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم، به صحرا می کشید. و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیسم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان، دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم. اگر یک روز، طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم، گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن، مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت... سهراب سپهری

 

چند سال پيش بجهت شكار مرغابي و اردك...عازم منطقه اي شديم... مسير رودخانه در جايي ساكن مي شد و با توجه به وجود درختچه ها مكان مناسبي براي كمين ، بنظر مي رسيد.

ساعتي در آنجا به كمين نشستم ...در حالي كه تفنگ بر روي پاهايم بود...در حال صرف نوشيدني بودم....بيكباره صدايي شبيه رد شدن گلوله شنيدم... نا خودآگاه عكس العمل نشان دادم...2 پرنده به دنبال هم از جلوي من به فاصله نزديك ..به سرعتي خيره كننده گذشتند.... باور بفرماييد سرعتشان آنقدر زياد بود كه ضمير ناخودآگاه من هم كم آورد!!
بيكباره پرنده جلويي خود را با همان سرعت و شدت به آب كوباند.... خوب كه دقت كردم ديدم يك پرنده شكاري در تعقيب يك اردك است و اردك از ترس جان خود را با آن سرعت به سطح آب كوبانده..... قوش كه اين صحنه را ديد..مقداري ارتفاع گرفت و دوباره برگشت... اينبار بمحض اينكه مرا ديد...منصرف شد و به سوي ديگر تغيير جهت داد و دور شد...

اما اردك بيچاره ...گيج و آشفته به من نگاه مي كرد...انگار خشكش زده بود و ناي عكس العمل نداشت...شايد يك دقيقه اي به همديگر نگاه مي كرديم...از طرفي از قوش مي ترسيد و از طرف ديگر نمي دانست با من چكار كند... دراين مدت بنده هيچ عكس العملي نشان ندادم...اردك مقداري بر خود مسلط شد و با صداي "كواك كواك" بلند شد ورفت...
حتي فكر نشانه روي وشليك هم به سرم نزد... و حقيقتا لذت بردم.

با احترام

خاطره سقوط

بنام خالق زيباييها

شكارچيي كه پا به عرصه طبيعت مي گذارد ، مي بايست خود را براي اتفاقات ناگوار و ناملايمات آن نيز مهيا سازد، وخود كاركشته و پخته كار باشد. وگر نه در جمع همقطاران مجالي نخواهد يافت . بقول دوستان : گرتو زغال فروشي با روي همچون بلورت چه كنم؟

خاطره اي نقل مي كنم براي عزيزان ، تا به اين جنبه نيز پرداخته شود. بلكه مورد استفاده قرار گيرد.

قبلا از وقتي كه اختصاص مي دهيد كمال تشكر را داشته و قصور حقير را در نگارش بحساب كم سوادي و بزرگواري خود بگذاريد.

دوستان كوهنورد ، طبيعت گرد و شكارچي ، بارها شده است با صدماتي مواجه شده اند و لحظات استرس باري را پشت سر نهاده اند.و آن كس كه خود را آماده اين خطرات و اتفاقات احتمالي ببيند ، برگي را به دفتر تجربيات خود خواهد افزود.


ادامه نوشته

به کجا چنین شتابان...!!!

بنام خالق زیباییها

چندی پیش فرصتی دست داد تا غم مشغله کاری و مشغولیت ذهنی را ، به دامان پرمهر طبیعت بسپاریم و به یاد روزگاران نه چندان قدیم ... به بهانه شکار کبک ، راهی شکارگاه های قدیمی و پر خاطره دیار خود شویم... یکی از این شکارگاهها که اکنون لقب " منطقه حفاظت شده و شکار ممنوع " را با خود یدک می کشد. ما نیز به احترام تابلو نصب شده و زحمات این عزیزان ...از همراه بردن اسلحه خودداری کرده... با در دست داشتن چند دوربین شکاری و عکاسی و وسایل و تجهیزات زمستانی عازم منطقه شدیم...

ادامه نوشته