خاطره الاغ باهوش!!
زدانش نخستين به يزدان گراي / كه او هست و باشد هميشه بجاي
درود
جناب حسن آبادي نازنين انگار جور ما را مي كشند. و كار ما ديگر از شرمندگي گذشته!
خاطره اي ارسال نمودند كه تقديم مي كنيم. براي ايشان آرزوي سلامتي و طول عمر داريم.
اگه گفتين اين چيه ؟؟؟

خوب البته كه خره !!!
يعني كسي تو خر بودنش اصلا شك نداره ... ولي منظورم چيز ديگه اي بود ...
منظورم اين بود كه داره چيكار مي كنه ؟؟؟
علف مي خوره ؟؟؟
آره خوب علفم مي خوره ... ولي نه اون طور كه شما فك مي كنيد ...
چي ؟؟؟ سركاريه ؟؟؟
نه بابا سركاري نيست ... اين خره يكي از خاطرات شيرين وخنده دار يه سفر شكار منه ...
اصلا بذارين خاطره شو براتون تعريف كنم ...
همون سال اولي بود كه سلاحو تحويل گرفته بودم ... هنوز چيز زيادي از شكار و بخصوص هوازني نمي دونستم ... يعني نه اينكه ندونم يه چيزايي در موردش خونده بودم و يه چندتا فيلمي هم ديده بودم ولي خودم هنوز خيلي تمرين هوازني نداشتم ... فقط چندتا كبوتر و چند تا باقرقره هوازني كرده بودم ، كه فك كنم بيشتر تصادفي و اتفاقي بود ... شنيده بودم شكار كبك اونم به صورت هوازني خيلي سخت و البته لذت بخشه ، ولي راستشو بخواين هنوز يه كبك هم نزده بودم ... با اخوي تصميم گرفتيم براي اولين بار بريم شكار كبك ... يه جايي رو اخوي بهم آدرس داد كه سال گذشته رفته بود براي تفريح و ميگفت كه اونجا زياد كبك ديده ... صبح خيلي زود راهي شديم و هنوز هوا درست و حسابي روشن نشده بود كه رسيديم به منطقه ... ماشينو يه جاي مناسب پارك كرديم و وسايلو ريختيم تو كوله و راه افتاديم ... حدود 600 - 700 متر از ماشين به سمت كوه مقابل جلوتر نرفته بوديم كه زير درختاي نزديك يه چشمه تعداد زيادي كبك ديديم ... چون هيچي از شكار كبك نمي دنستيم ، در كمال ناشي گري سعي كرديم كه بهشون نزديك بشيم و شكارشون كنيم... يادمه مسافت زيادي رو دولا دولا رفته بودم و كمرم حسابي درد گرفته بود ... وقتي فك كردم ديگه نزديك كبكا رسيدم ، سرمو آوردم بالا كه موقعيتو ارزيابي كنم ، ديدم يه دونه كبكم نيست ... هرچي اين طرف و اون طرفو نگاه كردم چيزي نمي ديدم ... فك كردم زمانيكه من داشتم دولا دولا مي رفتم كبكا منو ديدن و دويدن به سمت كوه ... تا كمرمو راست كردم و كاملا بلند شدم يهو كبكا هم پريدن ... همون نزديك چشمه لابلاي درختا بودن كه من نديده بودمشون ... از هر طرف كبك بود كه با صداي زياد بلند مي شد و من گيج گيچ شده بودم ... همين طور كبكا مي پريدن و من كاملا مبهوت قفط نگاهشون مي كردم ... حتي نتونستم تفنگمو درست و حسابي به سمت يكي شون نشونه برم ...
خوب ديگه انتظار زيادي هم از خودم نداشتم ... تا حالا يه كبك هم از نزديك نديده بودم ... چه برسه به شكار كردنش ...
از قديم هم كه گفتن : بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي ...
و من هنوز توي شكار و بخصوص شكار كبك خيلي خام بودم ...
كمي حالم گرفته شد ... ولي خيالي نبود ... چيزي كه زياد بود ، وقت ... و البته كبك فراوون تو منطقه ...
خيلي زود تو همون روز به ديدن كبك تو طبيعت و نحوه بلند شدن و پريدنشون عادت كردم و تونستم تا بعداز ظهر اين چندتا كبكو شكار كنم ...
.........................
آقا گير ندين !!!
گفتم كه هنوز چيز زيادي از شكار نمي دونستم ...
خوب طبيعتا تعداد هم برام مهم نبود ... اون روزاي اول هرچي گيرم ميومد ، ميزدم ديگه ... شايد هرچي بيشتر ، بهتر !!!
اصلا راستشو بخواين نمي دونستم پروانه شكار چيه و تعداد مجاز شكار چندتاس !!!
ضعف آموزش كه ميگم همينه ديگه !!! خودمم اول كلي مشكل داشتم !!!
بهر حال روز خيلي خوبي رو سپري كرده بوديم ... شكار كبك براي اولين بار ، اونم چند تايي رو به صورت هوازني ... خلاصه خيلي بهمون خوش گذشته بود ...
تو راه برگشت ، همين طور كه داشتيم با ماشين مي اومديم ، يهو چشمم افتاد به همين خره كه عكسشو گذاشتم ... اولش متوجه چيز خاصي نشدم ... ظواهر امر اين طور نشون مي داد كه خري رو با بار يونجه در حال خوردن علف داريم تماشا مي كنيم ... من پشت فرمون بودم و اخوي اونطرف نشسته بود ... سرعتمون پايين بود و داشتيم از ديدن مناظر طبيعت لذت مي برديم ... اومديم از خره كه كنار جاده واستاده بود رد بشيم كه يهو من زدم روي ترمز و دنده عقب گرفتم ... اخوي گفت ، چي شده ... گفتم : خره رو ديدي ؟؟؟ گفت آره مگه چيه ؟؟؟ گفتم برو تو نخش ...
دوتايي زل زديم به خره ... ( نمي دونم زل با كدوم (( ز )) بود همين طور الكي نوشتم ... ببخشين ديگه ... )
يه كم كه نگاهش كرديم ، دوتايي مون زديم زير خنده ... حالا نخند ... كي بخند ...
حتما مي پرسين به چي مي خنديديم ؟؟؟ همون طور كه گفتم يه بار يونجه رو پشت خره بود ... اما نكته خنده دارش اين بود كه خره هي سرشو بر مي گردوند سمت عقب و يه گاز گنده از يونجه هاي روي بارش مي گرفت و شروع مي كرد به خوردن ... وقتي تموم مي شد ، دوباره يه گاز ديگه ...


ما همين طور وسط جاده واستاده بوديم و به خره نگاه مي كرديم و مي خنديديم و اون بي توجه به ما كار خودشو مي كرد ...
نمي دونم واقعا خيلي گشنه اش بود يا ميخواست بارشو سبك كنه كه با اين اشتها يونجه ها رو ميخورد ...
داشتم فك مي كردم تاوقتي صاحبش بياد ، ديگه چيز زيادي از بار خره نمي مونه ...
اين صحنه اينقدر برامون جالب و خنده دار بود كه به اخوي گفتم چندتا عكس ازش بندازه ...
حالا از اون روز به بعد هر وقت گذرم به اون منطقه ميفته ، به همون نقطه كه مي رسم ، ياد اين خاطره ام مي افتم و ميزنم زير خنده ... يا اگه كسي همراهم باشه كه خاطره اون روز رو بهش نگفته باشم ، حتما براش تعريف مي كنم ...
يه چيز ديگه كه از اون روز خيلي ذهن منو به خودش مشغول كرده ، اينه كه چرا هر وقت ميخوان اوج حماقت كسي رو مثال بزنن ، به خر تشبيهش مي كنن ؟؟؟!!!
والا اين خري كه ما ديديم خيلي هم زرنگ بود ، شايد زرنگ تر از اون روباهه كه پنير كلاغه رو دو در كرد ... يادتونه كه ؟؟؟ كلاس سوم ابتدايي رو ميگم ...
برقرار باشيد انشاءالله ...
ياحق ...
...........................................................................................................
نكات تكميلي از جناب كوشان مهران عزيز
واژه خر در گویش پهلوی جز درازگوش به معنی قوی و بزرگ بوده
مانند خرچنگ(دارای چنگ بزرگ)، خرپشته، خروار(بار یک خر) و خرپا.
واژه الاغ در واقع اولاغ مغولی به معنی اسب پیک بوده که به احتمال زیاد
اسبان تاتو مانند و کوتاه مغولی بوده اند.
می گویند اسب جانور نجیبی است و هر را به خریت مثال می زنند.
ولی همین اسب نجیب با کشیدن لگام و زدن مهمیز نوک تیز باید به آب و آتش زده و در
نبردها باید رودرروی خطر شود و اصولا گوشت دم توپ خوبی است ولی خر چموش و لگدزن
هیچگاه آب گل آلود نمی آشامد و به این آسانی ها و با این همه تعارف های شاه
عبدالعظیمی خر! نشده و جان نازنین را به مهلکه نمی افکند.
حال انصاف دهید، خر واقعی کیست؟ اسب نجیب و یا خر لگد زن؟؟!!





