چطور صاحب اسلحه شدم.
زعقل انديشه ها زايد كه مردم را بفرسايد / گرت آسودگي بايد ، برو عاشق شو اي عاقل
در اين معني سخن بايد،كه جز سعدي نيارايد / كه هرچ از جان برون آيد،نشيند لاجرم بر دل
سلام
همانطور
كه پيشتر عرض شد ، جناب حسن آبادي از دوستان نازنين كه محبت ويژه اي به
اين وب دارند، قبول زحمت نموده و چند خطي براي ما ارسال كردند. قلم ساده و
طبع بي شيله پيله از خصوصيات بارز ايشان است كه بسيار مايه خوشوقتي
است.نگارش ايشان را بدون كم و كاست قرار مي دهم.
تصميم گرفتم بعضي از خاطراتم رو بازنويسي كنم و بزارم براي استفاده دوستاني كه ميخوان تازه به جرگه
شكارچيان بپيوندن
چطور صاحب سلاح شكاري شدم ؟
زمستون سال 89 بود كه پس از مدتها چشم انتظاري ، بلاخره روزي رو كه منتظرش بودم از راه رسيد . از بچگي هميشه آرزوي داشتن يك سلاح شكاري كه مال خود خودم باشه رو داشتم . توي پرانتز عرض كنم كه از حدود سال سوم راهنمايي ، بعد از كلي مكافات و يك تابستون كامل بيگاري كردن ، بلاخره موفق شده بودم پدر رو راضي كنم كه يه تفنگ بادي برام بخره . البته من نمونه اسپانيايي شو كه توي اون زمان ( نوريكا ) توي بورس بود ميخواستم اما پدر ، بخاطر اينكه پول كمتري بده ، برام يه چيني 4/5 خريد كه با همون هم انگار دنيا رو بهم داده باشن ... قبل از اونم با تير كمون كشي به اوج تبحر در تيراندازي رسيده بودم و شايد باورتون نشه ولي كمتر چيزي بود كه بهش نشونه برم و با سنگ اول هدفو نزنم . با تفنگ باديه هم كه نگو ، شده بودم يه پا شكارچي براي خودم ..
اما هيچ وقت اقناع نمي شدم . فقط تفنگ شكاري ميخواستم و بس . اونم يه چيز بدرد بخور ...
( من عاشق دولول سوار تك ماشه هستم . نمي دونم چرا ولي هر وقت اين نوع تفنگ رو مي ديدم قند توي دلم آب ميشد و مثل بچه اي كه توي هواي گرم به يه بستني خنك نگاه ميكنه ، بهش ( تفنگه رو ميگم ) نگاه مي كردم .
درد سرتون ندم خيلي براي داشتن چنين سلاحي روز شماري كرده بودم و مثل اينكه شرايط داشت يواش يواش جور ميشد . بهم خبر دادن كه سلاحي كه دنبالش بودي داره ميرسه و اگه اونو ميخواي بايد تا فردا دوميليون و هفتصد هزار تومن بريزي به فلان حساب ... ( اون زمان قيمت دولول سوار آكار دولتي همين حدودا بود ) و اگه تا فردا پول رو واريز نكني سلاح رو ميديم به كس ديگه اي ...
شايد اين تنها روزي بود كه دوست داشتم فرداش كمي ديرتر برسه ... آخه از شما چه پنهون جيبم مثل دل شما صاف صاف بود . تمام پولهامو براي تعميرات خونه هزينه كرده بودم و هيچ پس اندازي نداشتم . از طرفي روي قرض گرفتن از كسي براي خريد تفنگ رو هم نداشتم . با خودم مي گفتم اگه به كسي بگم قرض بدين ميخوام تفنگ بخرم ، كلي بهم ميخندن . تازه مجبور شده بودم براي تعميرات منزل مقداري هم قرض بگيرم كه اين قضيه رو نا جور تر هم ميكرد .
توي نصف روز داشت همه آرزوهام نقش بر آب ميشد . معلوم نبود ديگه تا كي بايد منتظر بشم تا سهميه دولتي گيرم بياد . اصلا هم معلوم نبود كه مرحله بعدي اون سلاحي كه من ميخوام ، واگذار بشه يا نه ...
قيمت سلاح توي بازار آزاد هم كه خودتون بهتر ميدونيد ، حدود 3 برابر دولتيه و با اون شرايطي كه داشتم خريدش برام ميشد يه روياي دست نيافتني ... شرايط خيلي بدي بود ... كلافه شده بودم ...
هنوز داشتم با خودم و وضعيتي كه توش گير افتاده بودم كلنجار مي رفتم كه رسيدم خونه ... خانمم پرسيد چي شده كه اينجور گرفته اي ؟
اولش چيزي نگفتم ولي اون فكر كرد كه بيرون دعوام شده . منم مجبور شدم قضيه رو براش بگم ... از قبل ميدونست اين موضوع چقدر برام اهميت داره و چقدر عاشق سلاح هستم و براش انتظار كشيدم ... هرچقدر زمان ميگذشت و به آخر روز نزديك مي شدم نا اميدي منم بيشتر ميشد ... يعني نا اميد شده بودم ولي قبول كردن اينكه به همين راحتي دارم موقعيت به اين خوبي رو از دست ميدم برام سخت بود .
بعداز ظهر همون روز توي خونه بودم و هنوز داشتم به شانس و اقبال نداشته ام فكر مي كردم كه زنگ در خونه رو زدن ... رفتم در رو باز كردم ، ديدم باجناق بزرگمه كه اتفاقا رابطه خيلي خوبي باهم داريم . اومد تو و بعد از نشستن و احوالپرسي يه پاكت گذاشت جلوم و گفت خدمت شما . اينم سه ميليون تومن پول . برو سلاح رو بگير تا از دستت نرفته ... تعجب كردم ... من اصلا از اين قضيه به كسي چيزي نگفته بودم و غير از خانمم كسي از موضوع باخبر نبود ...
ولي خودتون كه خانمها رو بهتر مي شناسين !!! ( باعرض معذرت از خانمهايي كه اينو ميخونن ) چون دلشون خيلي كوچيكه ، چيزي توش نمي مونه !!!
بله ، موضوع رو ايشون به خواهرش گفته بود و خواهر خانمم هم به با جناقم ... اون بنده خدا هم بلافاصله سه ميليون از حسابش كشيده بود بيرون و آورده بود براي من ...
باورم نمي شد ، توي اون لحظه باجناقم رو فداكارتر از پطروس كه انگشتش رو كرد تو سوراخ سد كه سد خراب نشه و ملت رو آب ببره و حتي فداكار تر از ريز علي خواجوي ( دهقان فداركار ) كه توي زمستون لباساشو كرد سر چوب و آتيش داد تا راننده قطار متوجه بشه و قطار با سنگهاي روي ريل تصادف نكنه ، مي ديدم ...
بعد از كمي تعارف كه : نه لازم ندارم
و خيلي واجب نيست و اين حرفها ، كه خدا خدا مي كردم تعارفاتم نگيره
( چون تعارف اومد ، نيومد داره ) پول رو گرفتم ... شب از خوشحالي خوابم نمي برد
چون بعد از اين همه استرس شرايط بلاخره جور شده بود ...
فردا صبحش هنوز كارمنداي بانك كركره ها رو نكشيده بودن بالا كه خزيدم توي بانك و هنوز صندوقدار درست وحسابي روي صندليش جابجا نشده بود ، پول رو ريختم به حسابي كه شمارشو بهم داده بودن . بعدشم چندتا كپي از فيش و جور كردن ساير مدارك مورد نياز و تحويل به جايي كه سلاح رو ثبت نام كرده بودم ...
اين بار انگار شانس خيلي باهام يار بود و در كمتر از 10 روز سلاح رو كه همه كارهاش انجام شده بود با جواز نگهداري موقت در منزل تحويل گرفتم . نمي دونيد چه روزي بود برام ... بعد از چند سال هر وقت ياد اون لحظه مي افتم ، مثل بچه ها ذوق مي كنم ...
خلاصه اينجوري بود كه منم به اين آرزوم رسيدم و صاحب سلاح شكاري شدم ....
اميدوارم شما هم كه اين خاطره رو خوندين به آرزوهاي زيباتون برسين ...
سعي مي كنم در آينده نزديك تعدادي از خاطرات شكارم رو هم براتون بنويسم ...
در پايان عكس روزي كه سلاح رو تحويل گرفتم و اون خاطره زيبا برام شكل گرفت ، براتون ميذارم ...
برقرار باشيد انشاءالله ... ياحق ...

جناب حسن آبادي ، آقا از قديم گفتند "باجناق فاميل نميشه " بايستي بازنگري شود انگار اين مثل صحت ندارد!
سلامت باشيد








