زمستان يكي از سالهاي اخير بجهت شكار تيهو عازم تپه ماهورهاي شمال خوزستان شديم. تپه ماهورهاي سنگريزه اي در حاشيه سد كرخه.بدليل آنكه چند ماهي از سال اين مناطق زير آب هستند و همچنين شرايط اقليمي خاص منطقه (گاهي باران سيل آسا و گاهي گرماي 50 درجه) قلوه سنگ هاي ريزشي و بسيار سست دارد كه زير پا  دوام نمي آورند و در انتهاي دره ها شيارهايي عميق ايجاد مي شود كه مسير ريزش آب است.انتهاي اين دره ها كه در فصل بارش بصورت آبشارهاي كوچك درمي آيند..در مرور زمان ساييده شده سبب ايجاد شيارهاي عميق مي شود.

خلاصه كلام تيهوها دقيقا در انتهاي همين شيارها پناه مي گيرند و الا با پرتاب سنگ از بالا نمي توان آنها را پرواز داد.بنده با آگاهي از اين موضوع كمتر به لبه اين شيارها و انتهاي دره ها نزديك مي شدم.

برحسب عادت هميشگي با پرتاب سنگ به يكي از اين شيارها ، چند تايي تيهو بلند شدند و يك تيهوي نر درشت نصيب ما بود. دقيقا جايي افتاد كه بدترين حالت ممكن بود... انتهاي شيار كه اصلا ديد نداشت و تاريك بود.

از بالا به پايين رفتن شيار بسيار خطرناك بود و اصلا امكان پذير نبود...اصلا معلوم نبود شيار چقدر عرض و ارتفاع دارد.

در يك لحظه تصميم گرفتم از جايي كه تيهو افتاده ديدن كنم ، تا از ارتفاع و عمق آن اطمينان حاصل كرده و راه دسترسي را بيابم.

3-2 متري به انتهاي دره و ابتداي شيار نمانده بود ... آن نقطه شيب تندي داشت ... در يك لحظه سنگ هاي زير پايم فرو ريخت و سر خوردم ! تفنگ در دست مخالف بود، دست چپ كه خالي بود را اهرم كردم و در واقع از ساعد بر روي قلوه سنگ هاي فرسايشي بي فايده  كشيده مي شدم. مگر مي شد ايستاد!!! همينطور با ريزش فراوان قلوه سنگ ه كه زير بدنم دوام نمي آوردند به سمت پايين مي رفتم. اين تفنگ هم دردسر شده بود... اشتباه نكنيد... بنده اصلا در قيد ضربه خوردن تفنگ نيستم... از اين مي ترسيدم كه تفنگ بي هوا تير در كند... خلاصه در چند سانتي متري شيار اصلي لحظه اي متوقف شدم!

آنهم به لطف قلوه سنگ كوچكي كه زير پاي تكيه گاه دوام آورده بود.

درست شبيه چيزي شده بود... كسي كه هيچ راه گريزي ندارد ، نه راه پس و نه راه پيش !!! مي دانستم تا لحظاتي ديگر سقوط خواهم كرد. اين قضيه را قبول كرده بودم...يعني راهي ديگر نداشتم. تنها استفاده اين لحظات براي من ، خلاصي از دست تفنگ بود ، تا پس از آن با فراغ بال به شياري سقوط كنم كه عمق و عرضش را نمي دانم!!!

سريعا تفنگ را ضامن كرده و به آرامي خواستم آن را به قلوه سنگي درآمده از تپه  تكيه دهم... اما امان نداد و به پايين پرت شدم!!!!

از لبه (جايي كه سقوط كردم) بيشتر از چيزي بود كه فكر مي كردم... شايد 11-10 متر!!!

اكنون كه اين را مي نويسم ، باورش براي خودم هم سخت است. تنها شانسي كه آوردم كف شيار در آن قسمت به حالت يك دايره عريض مي شد و ته آن قلوه سنگ هايي كه حاصل ريزش در گذشته و حال بودند وجود داشت و روي هم به صورت يك تپه كوچك انباشته شده بودند.... در حين سقوط مرتب اين فكر از سرم مي گذشت؟ تفنگ را چه كنم... الان است كه در برود!!!

دست چپم كه در تماس با ديواره ريزشي تا آخرين لحظه درگير بود سوزش عجيبي داشت ولي مقداري از سرعتم توسط همين عمل كاسته شده بود.طبق عادت هميشگي(قبلا هم سقوط كرده ام) ، چار دست و پا بر زمين فرود آمدم ! به حالت نيمه خيز و سر را بالا گرفتم ... رعشه اي بر بدنم وارد شد...ابتدا صداي برخورد تفنگ و سپس صداي برخورد با سنگ ها!!!

پس از غلط زدن اجباري كه مرحله دوم پس از سقوط بود و عكس العمل ضربه بود ، به پشت افتادم در حالي كه هنوز تفنگ را رها نكرده ام.تقريبا همه جا تاريك بود ،  مدتي بي حركت بودم ...اولين كار بازكردن تفنگ و خروج فشنگ ها بود... در همان حالت بدنم را چك كردم ...دست چپم سوزش زيادي داشت... كف دست راست در اثر برخورد با قلوه سنگ ها بي حس بود اما جدي بنظر نمي رسيد. پاهايم را چك كردم ... علي الظاهر مشكلي نبود...

در هنگام ايستادن ، كمرم تيري كشيد ! به نظر مي رسيد ضربه خورده و دردش براي ساعتي ديگر شديد تر مي شود.

پس از اين همه ماجرا ... به سراغ تيهوي بخت برگشته رفتم... دقيقا همان نقطه افتاده بود...بسم الهي گفته سرش را بريدم.

تفنگ را چك كردم سالم بود !!! چند خراش جزيي كه در آن تاريكي اصلا معلوم نبود... البته چشمم با تاريكي خو گرفته و مقداري ديدم بهتر شده بود. به بالاي سرم نگاه مي كردم... تاريك بود و يك شكاف باريك  اندك نوري  را به سمت پايين مي تاباند...پيش خودم مي گفتم... خدايا اين مسافت و من !!! اگر شيار باريك بود چه مي شد؟

خدارا صد مرتبه شكر كردم...


در آن لحظات بي اختيار به ياد اين بيت سعدي افتادم:


تو قائم بخود نيستي يك قدم / ز غيبت مدد مي رسد دم بدم


با احترام