آنطور كه پيش خود برنامه ريزي كرده بودم... همان ابتداي صبح مسير مخالف را در پيش گرفتم و به سمت قله بلندترين كوه براه افتادم... در مسير چند گله اي كبك ديدم و پس از شليك هاي پياپي ...بالاخره يكي دوتا كبك زدم... اما هدف اصلي من رسيدن به بادام زاري بود كه دقيقا روبرويم و در سينه كش كوه جلويي بود. كه منطقه اي عجيب بنظر مي رسيد... حتي چندي از دوستان در همين سالها ، البت در زمستان آنجا قوچ ديده بودند. خلاصه ديگر بي توجه به گله كبك ها به آن سمت حركت كردم... دره اي عميق زير پايم بود كه بايد آنرا پايين مي رفتم  تا به سينه كش مقابل برسم.

آب زلالي در انتهاي دره جاري بود و همراه درختان بيد و سنجد كه صفاي خاصي به منطقه داده بود. آبي نوشيدم و به چند كبكي كه مسير سينه كش مقابل را با صداي شاق شاق ، پياده  گز مي كردند نگاه مي كردم. خوب براه افتادم و مستقيم به ميان بادام هاي مورد نظر رسيدم... بيكباره گله بزرگ كبك در ميان همان بادام ها بلند شد و به همان دره و چشمه پشت سرم سرازير شدند.

يكي از كبك ها كه بنظر مي رسيد مناسب است را برلول سوار كرده و شليك كردم... افتاد اما كجا ... دقيقا انتهاي دره...يعني بايد دوباره برمي گشتم پايين...؟ در اين افكار بودم كه كبك ديگري در نزديكي ام به هوا بلند شد . مسير اين يكي به سمت جلو بود قراول رفته و پس تير را روانه اش كردم... اين يكي هم افتاد ... اين اولين بار بود كه دو تير دولول را  به هدر نداده بودم.

هيجاني سراسر وجودم را فرا گرفت و به سرعت و دستپاچه فشنگ گذاري كردم و ابتدا براي پيدا كردن كبك نزديك رفتم... پرش ريخته بود اما خبري از خودش نبود... طبق آموزشي كه ديده بودم مسير پرها  را بسمت پايين دنبال كردم ، به زير تخته سنگ نسبتا بزرگي منتهي مي شد كه اطرافش انبوه درخچه هاي بادام بود... ميان بادام ها را گشتم ...پيدايش كردم... تفنگ را حمايل كرده و از ساك بغل چاقو را بيرون آوردم... بيكباره صدايي شبيه كاففففففففففففففففففف شنيدم ! سر را بالا گرفتم....

به به چشم ما به جمال مار عزيز روشن شد!!!

يك مار سبز رنگ با خالهاي زرد... رنگش را هيچ وقت فراموش نمي كنم... در حالي كه سر و گردن را بالا گرفته بود(دقيقا مثل مار كبري اگر دوستان ديده باشند) سر و گردن را پهن كرده بود و كف كف كنان هرلحظه آماده جهش بود.

از آنجا كه بالاي سرم و روي تخته سنگ قرار داشت ،  كاملا بر من مسلط بود ... كبك را رها كردم تا تفنگ را پايين بياورم... در اين حال مار كه گويا با حركت من تحريك شد ... با همان ژست و حالت جهش كرد چه جهشي عين پرواز پرنده...

من سر را خم كرده و تفنگ را پايين آوردم  و به سمتش مثل كبكي كه مي پرد نشانه رفتم... لحظه اي مكث كردم... مار در پايين دست و 10 متري من با همان سرعت  به زمين نشست و راه فرار پيشه كرد. از شليك منصرف شدم  و خدا را شكر گفتم... سر كبك را بريده و در ساك گذاشتم...قبلا داستانهايي از قديمي ها در باره مار پرنده شنيده بودم... انگار واقعيت داشت!!!

خوب براي گرفتن كبك اول ...پايين رفتم در راه مواظب بودم با جناب مار برخورد نكنم!

پس از پيدا كردن كبك پاييني جايي مناسب در سايه پيدا كردم و لقمه نهاري خوردم. چون خيلي از مسير اصلي دور شده بودم بايد زودتر راه مي افتادم ... كه ياران نگران نشوند.

تصميم گرفتم مسير همان دره و آب را  تا بالا دست ادامه دهم و سپس يك سربالايي تند را طي كنم ...بلكه اينطور زمان از دست رفته را تلافي كنم. كمي كه جلوتر رفتم احساس كردم چيزي پشت سرم در حال تعقيبم است...از ادامه مسير دره منصرف شدم و به كوه زدم. در حال بالا رفتن يك لحظه چيزي شبيه سگ ديدم... سياه تر بود...بله گرگ بود كه زيركانه در تعقيب من بوده... نمي دانم شايد بوي خون كبك ها را استشمام كرده...

كمي ترسيدم و سرعت بالا رفتنم را زياد كردم... از يك دره كوتاه بالا رفتم و مرتب به پشت سر نگاه مي كردم...گرگ در ورودي دره ايستاده بود و به من نگاه مي كرد! فاصله اش را حفظ مي كرد شايد 300 متر

كمي بر خود مسلط شدم و به خود مي گفتم  : بابا از چه مي ترسي ؟ تفنگ دستته...

كمي كه بالا تر رفتم صداي پرواز كبكي به گوش رسيد و پشت سر آن صداي شليك... كبكي كه مشخص بود زخمي است  با پاهاي آويزان به طرف انتهاي دره سرازير بود...  انگار آخرين رمقش را براي دور شدن از دست انسان بكار گرفته بود ... دقيقا به انتهاي دره رفت و انگار افتاد.

گرگ را ديدم كه به همان محل رفت و كبك را بدندان گرفت... سپس با حالتي عجيب در راه رفتن...انگار يورتمه مي رفت... كمي آنطرف تر ايستاد و به من نگاه مي كرد!

حالا قضيه را فهميدم ... منطقه طوري بود كه به سبب شيب زياد ، اگر كسي كبكي ميزد احتمال افتادنش به دره زياد بود... گويي گرگ هم اين را مي دانست و بهمين جهت در آنجا پرسه مي زد.

در بالا دست يكي از دوستان را ديدم كه ظاهرا او شليك كرده بود...فاصله زياد بود و بخاطر اندك بادي كه مي آمد صداي مرا نمي شنيد. كمي جلوتر دسته اي كبك از بالا دست به روي سر من آمدند ... از ما شليكي و دقيقا همان قضيه دفعه قبل تكرار شد... وكبك زخمي در انتهاي دره به زمين نشست و بازهم گرگ را ديدم كه براي برداشتنش رفت... ولي اينبار در منطقه نماند و با حالت لنگان لنگان مسير آب را رو به پايين پيش گرفت و دور شد. خوب كه دقت كردم ديدم بيچاره لنگ است... نمي دانم شايد تيري خورده بود يا چيز ديگر...


 



سعدي چه خوش مي فرمايد :

ز زنبور كرد اين حلاوت پديد / همان كس كه در مار زهر آفريد

چو خواهد كه ملك تو ويران كند / نخست از تو خلقي پريشان كند

و گر باشدش بر تو بخشايشي  / رساند بخلق از تو آسايشي

تكبر مكن بر ره راستي  / كه دستت گرفتند و بر خواستي

 

حال كه فكرش را مي كنم... مي بينم قديمي تر ها چه لذتي برده اند...

امثال بنده  كه با ديدن يك  مار و يك گرگ شل ، اينقدر هيجانزده مي شويم... خوشا بحال آنان كه دسته هاي بزرگ شكار از نزديك مي ديده اند.

 

با احترام

"كمان دارم وبرندارم كمان"